محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
108
خلد برين ( فارسى )
وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ « 1 » آيتى و از ارتفاع ديوارش فصيل گردون و سد اسكندر كنايتى . از سه طرف دريائى ژرف قائم مقام خندقش گشته ، از يك جانب [ 23 ] كه متصل به صحراست عمق خندقش از تحت الثرى گذشته . القصه امراى عالى شان با عساكر ظفر نشان حسب الفرمان قضا جريان آن قلعهء فلك شان را دايره سان در ميان گرفتند و به اهتمام بيش از پيش طريق محاصره و محاربه پيش گرفته آغاز تسخير حصار نمودند . و محصوران از بيم جان در برج و بارهء حصار پاى ثبات و قرار افشرده دست به انداختن تير و سنگ برآوردند و لشكر ظفر شعار هر روز كه آفتاب گيتى فروز بر سبز خنگ فلك سوار مىشد سپر جرأت و جلادت بر سر كشيده با اسباب قلعه گشائى به پاى حصار مىشتافتند و تا زمانى كه خسرو انجم از فراز اين سبز طارم ، عازم نهانخانهء مغرب مىشد دست از داروگير انداختن ناوك و تير برنمىداشتند . و بنا بر آن كه تسخير اين قلعهء فلك مثال به قتال و جدال در نظر احتمال محال مىنمود و كليد فتح الباب آن در كف اقبال شهريار بىشبه و همال بود بعد از چند روز ماهچهء رايت سلطنت و جلال پرتو قلعهگشائى بر ساحت آن ديار افكنده موكب همايون به اردوى امراء ملحق گرديد . و چون پيوسته پيشنهاد خاطر و الا آن بود كه كافهء برايا در مهاد امن و امان آسوده و از دستانداز نوايب دوران بر كران بوده باشند نخست بر آينهء ضمير الهام تخمير عكسپذير گرديد كه به رشحات زلال مواعظ و نصايح سودمند ، آن غنودگان خواب غفلت را كه متانت حصار و حصانت ديوار ، پردهء ديدهء آگهى ايشان شده شرف انتباه و بيدارى كرامت كند شايد كه به نظر عاقبتبين در چيرهدستى قدرت قاهره نگريسته از در اطاعت و فرمانپذيرى درآيند و ابواب قتل و غارت عساكر ظفر مآل را بر روى جان و مال و اهل و عيال خود نگشايند . لاجرم محرمى را به قلعه
--> ( 1 ) - سورهء بروج ، آيهء 1 .